قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1460

تاريخ الفي ( فارسى )

ايشان مىنمايند و هرج و مرج به ديار عرب راه يافته تدبير اين فتنه پيش از آنكه كار از دست برود بايد كرد . القصّه ، بعد از مشورت ارباب دولت ، آراء بر آن قرار گرفت كه مأمون شخصى از اجلّهء سادات را كه به علم و دانش سرآمد روزگار باشد ، وليعهد خود گرداند تا علويان به سبب او دست از اين فتنه و آشوب بازدارند . در كشف الغمّه مسطور است كه فضل بن سهل مطلقا به اين امر راضى نمىشد و با مأمون مىگفت : اين امر موجب زوال دولت از خاندان عباسيان است ؛ « 1 » چرا كه ، مردم عالم همه متابعت سادات را غنيمت مىدانند . غايتش چون دست ايشان از اسباب دنيا كوتاه است و مردم طالب دولت و حشمت مىباشند متابعت ايشان نمىنمايند . بنابراين بود كه هارون الرّشيد و آبا و اجداد تو دست ايشان را از امور دنيا كوتاه مىداشتند . امّا چون مأمون در اين باب مجدّ بود فضل بن سهل بالضّروره ساكت شد و بعد از تأمّل و تدبّر قرعهء اختيار بر امام عالى مقدار علىّ بن موسى الرّضا ، عليه التّحيّة و الدّعا ، افتاد كه اقاصى و ادانى ، آشنا و بيگانه ، مخالف و مؤالف به فضيلت و تقدّم او اعتراف داشتند و در بزرگى و سيادت او سخن نداشتند . بنابراين ، مأمون در سنهء مأتين هجرى « 2 » خال خود ، رجاء بن ضحاك ، را با يكى « 3 » از مقرّبان خود كه هر دو ايشان به فصاحت بيان و طلاقت لسان از ابناى روزگار امتياز تمام داشتند ، به طلب امام رضا ، عليه التّحيّة و الثّنا ، به مدينهء طيّبه فرستاد . القصّه ، چون امام رضا ، عليه التّحيّة و الثّنا به صحّت و سلامت به مرو تشريف آوردند « 4 » مأمون به اعزاز و اكرام آن حضرت را ملاقات نموده در خلوتى كه غير از امام و مأمون و فضل بن سهل ، رابعى نبود گفت : يابن رسول اللّه ، من مىخواهم كه خود را از خلافت خلع نموده زمام امور مسلمانان به دست تو واگذارم ، كه با وجود تو هيچ كس را استحقاق اين امر نيست . امام ، عليه السّلام ، چون اين سخن از مأمون شنيد بسيار ابا و امتناع نمود و گفت : امرى كه ممكن نيست نبايد گفت . « 5 »

--> ( 1 ) . پل هرن مىنويسد : « فضل بن سهل كه دم از تشيّع مىزد براى رفع فتنه و ساكت كردن مردم و رضايت خاطر پيروان اين مذهب و جهت اصلاح كار ، چنين صلاح ديد كه مأمون حضرت رضا را به مرو بخواند و ولايتعهدى را به او دهد و از دانش و بينش و حسن رأى و تدبير آن بزرگوار استفاده كند . » ؛ - ترجمهء تاريخ پل هرن ، ص 21 . و بيهقى نيز صحبت از نذر و سوگند مأمون مبنى بر انتقال خلافت به علويان مىكند كه اگر بر امين پيروز شود اداى سوگند نمايد . و در اين زمان ، فضل وى را به اداى نذر و سوگند وادار مىكند نيز ؛ - سيد مؤمن شبلنجى ، نور الأبصار ؛ جهشيارى ، الوزراء ، ص 256 . ( 2 ) . سال دويست هجرى . - و . ( 3 ) . وى « فرناس » از چاكران مأمون بود . ( 4 ) . امام ( ع ) را اوّل به كوفه بردند و از آنجا از راه بصره به مرو رسانيدند ؛ - عيون أخبار الرّضا ، ج 2 ، ص 141 . ( 5 ) . امام ( ع ) فرموده : اگر كه اين خلافت از تو است و خدا آن را جهت تو قرار داده روا نباشد لباسى را كه خدا به اندام تو پوشانيده آن را از خود بكنى و به ديگرى بپوشانى ، و اگر كه خلافت از آن تو نيست ، چگونه رواست چيزى را كه از تو نيست به ديگرى بدهى ! امام ( ع ) با اين سخن آشكار بر خلاف ميل باطنى مأمون ، كه آرزو داشت به كمك امام ( ع ) به خلافت خود مشروعيت بدهد ، به مأمون و ديگران فهماند كه خلافت مأمون به هيچ عنوان مشروع و بحقّ نيست .